آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

18.تو چشم دخترم یه لکه ی خون ه:(

پریشب خوابیدی و صبح پاشدی تو چشمت یه لکه ی خون بود:( از بس چشاتو میمالی تو خواب و وقتی خوابت میاد ... بابات میگه این کارت مثل منه:دی راستم میگه ... منم وقتی خوابم میاد هییییییییییی چشامو میمالم تا آخرش بابات میگه ول کن اون چشا رو آخرش درمیآد:دی حالا این بلا گریبانگیر تو هم شده:)) احتمالا انگشتت خورده تو چشمت:( قربونت برم یه کم مواظب خودت باش عروسکم:*   اینم چشای خوشگلت :* ...
9 دی 1391

17.دخترمان میگوید خقققققققققق!

صدای بامزه ای که از دیروز یاد گرفته ... اونم چجوری؟ وقتی غذا رفت تو مماخش و این صدا تولید شد! از اونموقع ولمون نمیکنه! بیچاره مون کرده ... از خواب پا میشه میگه خقققققققققققققق:دی  خیلی صدای بانمکیه که در حالتی تولید میشه که دهن بسته باشه و دماغ پر:))))))))))
6 دی 1391

16.مرخصی در تهران!

پنجشنبه ظهر راهی تهران شدیم ... شام خونه ی مامان مرتضی بودیم و یه سر هایپرگردی کردم:) بعدم یه سر رفتیم خونه ی مرضیه چون گفته بود اگه آمیتیس رو نبینم میرم خونشون:دی منم بردم که ببینتش:)) به خدا بدجنس نیستم ولی از وقتی بچه دار شدن اومدنشون با عزا برام برابری میکنه:( تو خونه ی خودشون خیلی بکن نکن دارن برای بچه هاشون ولی خونه ی ما که میان خونه رو هواس! اولین باری که بعد از عروسیم اومدن خونمون کیانا رو باز کرد گذاشت رو تختم جیش کرد! بعدم گفت جیش بچه سیده ... تمیزه!!! میخواستم بگم اگه تمیزه بخورش:دی والا ما همیشه شنیده بودیم عربها بسیار کثیفن چطور جیششون تمیزه؟؟؟ القصه آمیتیس رو دیدن و شب رفتیم خونه ی خودمون ... خداییش هیچ جایی خونه ی خود آدم نمیش...
6 دی 1391

15.به اتاق دخترم خوش اومدین:)

  پشت و روی در ورودی:) ببخشید مامان که یه نمه تنبلم:)) البته قبول کن وقت نداشتم ... و یه مدتی هم عکسها در دسترس نبود که بذارم ... بهرحال اینم اتاق شما:* البته عکسها مال زمانهای مختلفه ... مثلا پرده ها قبل از عوض شدنشون هم هست:) این در کمدت!  اینم کالسکه ت از رو نت البته! عکس کالسکه تم بعده ها میذارم ... آخه کالسکه ت هنوز تو کمده ... ما چون جا نداریم هر چیزی رو زمان نیازش در میاریم :) این کتاب خوشگل هم یکی از چیزای مورد علاقه ی منه ... این کتاب و سی دی سالها پیش برای تولد کیانا خریداری شد آما از اونجا که من همیشه همه چیزای خوشگل رو واسه تو میخواستم بهش ندادم و الان برای توئ...
1 دی 1391

13.دخترکم تولد 6 ماهگیت مبارک:*

امروز 15 آذر دخترکم 6 ماهگی رو به سلامت سپری کرد و وارد هفتمین ماه از زندگیش شد:) دیروز تو نی نی سایت چیزای وحشتناکی خوندم درباره ی واکسن ... نوشته بودن تو اصفهان 4 تا بچه بعد از زدن این واکسن رفتن تو کما:( حالا راست و دروغش پای خودشون ولی این باعث شد برم وبلاگ نی نی ای رو بخونم که بعد از زدن واکسن 4 ماهگی دچار تشنج بدون تب شده بود و از اون به بعد بچه دچار مشکلات زیادی شده ... مثلا یکیش اینکه دیگه نه میخندید و نه گریه میکرد:( یه جورایی بدنش لمس شده بود:( و وقتی پیگیری کردن فهمیدن واکسن چینی بوده:(( جالا این بچه تا کی با این مشکلات دست به گریبانه خدا میدونه ... و واقعا برای کسی مهمه؟؟؟ تو این تحریمها فقط بچه های کوچیک و مریضها دارن ضربه میخ...
15 آذر 1391

12.فینگیلک مامان میشینه:*

پنجشنبه 9 آذر در 179 روزگی آمیتیس بدون کمک کسی نشست:* منتها وقتی نشست اولش رو به پایین متمایل بود و بعد از اندک زمانی هم یه وری غش کرد ولی همونم دل ما رو برد:* دخترم خانوم شده:)  تازه دخترم دیگه رسما غذاخور هم شده ... یکشنبه نشستم نت رو زیر و رو کردم و براش دستورغذا درآوردم ... بیشتر از وبلاگ دوست خوبم ماندانا مامان سپند کوچولو بود که دستورا رو میخوندم و غصه میخوردم که چجوری ماندانای طفلی با عشق واسه سپند خوشگل غذا درست میکرد:( خدا هیچ مادر و پدری رو تو غم بچه شون نشونه:(( خلاصه عصری رفتیم قابلمه و ماهیچه خریدیم برای سوپ ... ماهیچه خریدن هم جای خودش کلی جالب بود:)) اینجا ماهیچه نداشتن! میگفتن باید یه سردست کامل بخرین! خلاصه که آخر...
9 آذر 1391